غالب

غالب nədir, Farsca nə məna gəlir, Farsca غالب nə mənasıdır? Farsca - Farsca

[ لِ ] (ع ص) نعت فاعلی از غلبه.
غلبه کننده. چیره. قاهر. پیروز. زبردست.
توانا. خداوند دست. ظاهر. فایق. فیروز.
سرآمده. (آنندراج). پیش آمده.
(آنندراج):
به پیش دل ما همه روشن است
که بر آن همه غالب این یک تن است.
فردوسی.
شرم ...

[ لِ ] (اِخ) نام پیغمبری. (آنندراج).
|| یکی از نامهای خدای تعالی. (مهذب
الاسماء).

[ لِ ] (اِخ) نام نیای هشتمین حضرت
رسول صلی اللََّه علیه وآله، فرزند وی ابن مالک
و پدر کعب که پدر مره است و مره پدر کلاب
و کلاب پدر قصی و قصی پدر عبدمناف و
عبدمناف پدر هاشم ...

[ لِ ] (اِخ) لطفعلی بک آذر گوید: اسم
شریفش میرزا محمد حسین از سادات
رفیع مقدار اصفهان، نسبتش هم به سلاطین
جنت مکان صفویه و هم به سادات امامیه
میرسد. و در اول جوانی به هندوستان رفته در
بنگاله ...

[ لِ ] (اِخ) نام موضعی در حجاز. قال
کثیر:
فدع عنک سلمی اذ اتی الناس دونها
و حلت با کناف الخبیت فغالب
الی الابیض الجعدبن عاتکة الذی
له فضل ملک فی البریة غالب.
(معجم البلدان ج ۶ص ۲۶۲).

[ لِ ] (اِخ) نام برادر سبکری است
(یکی از امرای امیر طاهربن محمدبن عمرو
اللیث) که به امر لیث بن علی (یکی دیگر از
امرای طاهر) وی را گرفتند و زندانی کردند:
باز لیث علی، معدل را برادر خویش را آنجا
فرستاد ...

[ لِ ] (اِخ) لقب محمد اول از پادشاهان
بنی نصر غرناطة. رجوع به محمد اول شود.

[ لِ ] (اِخ) نام یکی از موالی حکم
مستنصر فرمانروای اموی در اسپانیا. (الحلل
السندسیة ج ۲ ص ۲۱۲).

[ لِ ] (اِخ) معروف به ابن غالب. مربی و
مؤدب الراضی باللََّه خلیفهٔ عباسی و برادرش
هارون. رجوع به الاوراق محمدبن یحیی
صولی چ مصر ص ۸، ۹، ۲۵ شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن ابجر. در صحبت او
اختلاف است. (منتهی الارب).

[ لِ ] (اِخ) ابن احمد کاتب، معروف به
فَطِن. وی به عربی شعر می گفته و دیوان او ۳۰
ورقه است. (ابن الندیم).

[ لِ ] (اِخ) ابن اسود مسعودی. یکی از
قاتلان فضل بن سهل ذوالریاستین. مؤلف
حبیب السیر آرد: و چون به سرخس رسید
روزی ذوالریاستین به حمام درآمد و بنابر آن
که از علم نجوم دانسته بود که در آن روز
خونش ...

[ لِ ] (اِخ) ابن جبرائیل الخرتنگی.
رجوع به ابومنصور غالب... شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن الحارث العکلی، مکنی
به ابی حزام. از شعرای عرب که در زمان
مهدی خلیفهٔ عباسی میزیسته و در شعرش
لغات غیرمستعمل و وحشی بسیار است و
نمونه ای از آن در الموشح آمده و مؤلف ...

[ لِ ] (اِخ) ابن حکم مقفع. خال مأمون
و یکی از قاتلان فضل بن سهل. در تاریخ
گزیده آرد: روزی فضل بن سهل با یکی از
ارکان دولت مأمون گفت: سعی من در این
دولت از ابومسلم بیشتر است. ...

[ لِ ] (اِخ) ابن خطاف القطان. ابوعفان
تابعی است. رجوع به غالب بن قطان شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن السعدی. مؤلف دستور
الوزراء و الکتاب می گوید: فضل بن یحیی
برمکی دستور داد که احمدبن سیار جرجانی
در خوبی و بدی شعر شعراء بنگرد تا بقدر
استحقاقی که دارند مورد عنایت و عطا قرار
گیرند جمعی ...

[ لِ ] (اِخ) ابن سلیمان. ابوصالح تابعی
است.

[ لِ ] (اِخ) ابن شادک. از مردم سیستان
است. مؤلف تاریخ سیستان نام او را در ذیل
عنوان «اکنون یاد کنیم بعضی نامهای ایشان
که پس از اسلام بزرگ گشتند و مردمان ایشان
را بدانستند به فضل» بدون ...

[ لِ ] (اِخ) ابن شعوذ. محدث است.

[ لِ ] (اِخ) ابن صعصعة. پدر فرزدق
شاعر معروف عرب در عهد اموی. بعضی
فُقیمی شاعر را قاتل او دانسته اند ولی درست
آن است که وی کشته نشده و بلکه مرده است
و وفاتش در اوائل زمان ...

[ لِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن. در اندلس
شهری است بنام مدینة غالب بن عبدالرحمن
که از مدینهٔ سالم (یکی دیگر از شهرهای
اندلس) به آن شهر میروند و این شهر را
حصاری بزرگ است و دیهای چند و
سرزمینی وسیع ...

[ لِ ] (اِخ) ابن عبدالقدوس. رجوع به
ابوالهندی غال... شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه ابومنصور
الوراق. یکی از روات است که از حسن بن
عُلیل العنزی روایت کرده است. (ذکر اخبار
اصبهان چ لیدن ج ۳ ص ۱۵۰).

[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه اسدی. از
شجاعان سپاه مسلمین در محاربهٔ سعد
وقاص و رستم فرخزاد. در حبیب السیر آرد:
سعد وقاص با لشکر عرب مغفر توکل بر سر
نهاده و زره مصابرت در بر افکنده
شمشیرهای برّان به قصد کافران ...

[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه الجهضمی در
ج ۳ البیان والتبیین در کتاب زهد در قسمت
شرح حال کسانی که از غضب خودداری
می کنند گوید: به غالب بن عبداللََّه گفته شد: ما
می ترسیم از بس گریه می کنی ...

[ لِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن مسعرالکلبی
اللیثی. قائدی صحابی و از ولات است.
پیغمبر اکرم او را در سال فتح مکه جلو
فرستاد تا راه را بر او سهل سازد. وی در
جنگ قادسیه شرکت داشت و هرمز را که ...

[ لِ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن غالب
السعدی. از اهالی بصرة است که به اصفهان هم
رفته است. محدث است. (ذکر اخبار اصبهان
ص ۱۵۰).

[ لِ ] (اِخ) ابن عثمان الهمدانی. او را
بیست ورقه شعر است. (ابن الندیم).

[ لِ ] (اِخ) ابن عطیة سرقسطی. وی
استاد و اجازه دهندهٔ ابوالوالید محمدبن عریب
سرقسطی است. رجوع به الحلل السندسیه
ج ۲ ص ۱۵۰ شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن غلمون. این نام در یکی
از سکه هایی که در طلیطله بدست آمده وجود
دارد. (از الحلل السندسیة ص ۳۹۱).

[ لِ ] (اِخ) ابن فرقد. محدث است.
(ذکر اخبار اصبهان ص ۱۴۹).

[ لِ ] (اِخ) ابن فهر. نهمین جدّ پیغمبر
اکرم. (مجمل التواریخ و القصص ص ۲۳۷). و
رجوع به غالب نیای حضرت رسول شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن قطان. تابعی است.
(منتهی الارب). رجوع به غالب بن خطاف...
شود.

[ لِ ] (اِخ) ابن قطیعة. از سلالهٔ عدنان و
جدی جاهلی است که عنتره و حطیئة از نسل
او هستند. (اعلام زرکلی ص ۷۵۷).

[ لِ ] (اِخ) ابن مساعدبن سعید
الحسنی، شریف مکه. او بعد از مرگ برادرش
سرور در سال (۱۲۰۲ هـ . ق.) امارت مکه
یافت. عبداللََّه بن سرور فرزند برادرش با او به
منازعه برخاست و ...

[ لِ ] (اِخ) ابن مسعود از موالی
هشام بن عبدالملک. کار او اذن گرفتن از
هشام بود برای هر کس که می خواست او را
ملاقات کند. (عقدالفرید چ محمد سعیدالعریان
چ قاهره جزء۵ ص ۲۰۹).

[ لِ ] (اِخ) ابن یوسف سالمی، مکنی به
ابومحمد. از مردم عالم مدینهٔ سالم (از مدن
اندلس). وی عالم به فن اصول بود و چندی در
سبته سکنی داشت و سپس به مراکش رفت و
در همانجا بسال ۵۷۶ وفات ...

[ لِ ] (اِخ) ابوهذیل. تابعی است.
رجوع به ابوهذیل و المصاحف رقم ۶۱۸۶
شود.

[ لِ ] (اِخ) حمادبن زید، از او مطلبی
نقل می کند به این نحو: سأل ابن سیرین عن
هشام بن حسان، قال: توفی البارحة، اما
شعرت؟ فجزع و استرجع، فلما رأی ابن
سیربن جزعه قراء: (اللََّه یتوفی الانفس حین ...

[ لِ ] (اِخ) طبیب. وی مشهور به طبیب
المعتضد باللََّه است ولی در آغاز کارش طبیب
پدر او (موفق) بود و در روزگار خلافت
متوکل به خدمت موفق مشغول بوده و به او
اختصاص داشته است، و بسبب همین ...

[ لِ ] (اِخ) نجم الدولة دبیرالملک میرزا
اسداللََّه خان متخلص به غالب. شاعر و محقق
بزرگ به زبان فارسی که به زبان اردو نیز آثار
دارد. وی به زیبایی و علو سبک شهرت یافته
است. در دیوان فارسی خود، گاهی ...

(لِ) [ ع . ] 1 - (اِفا.) غلبه کننده ، چیره . 2 - (ص .) افزون ، بسیار.


Farsca - Farsca lüğətdə Farsca غالب sözünün Farsca mənası nədir? Farsca dilindəki غالب sözünün Farsca dilindəki mənasını yuxarıda oxuya bilərsiniz.

Was this article helpful?

93 out of 132 found this helpful